مقدمه
دهه فجر دیگری میآید و ایام این دهه یادآور روزهای خاطرهانگیز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران است، بار دیگر حماسه آفرینهای مردان و زنان انقلابی را در اذهان زنده میکند که برای به ثمر نشستن درخت پربار انقلاب چه فداکاریها و جانفشانیها و از خود گذشتگیها کردند. مبارزانی که برای پیشبرد نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی رضوانالله تعالی علیه با تکیه بر نیروی ایمان و خداخواهی و آزادی طلبی در برابر شکنجههای سخت و سهمگین دژخیمان رژیم ستم شاهی پایداری و استقامت کردند و با تحمل سالهای دشوار مبارزه از پس کمیتههای ضد خرابکاری و سلولهای انفرادی و انواع و اقسام شکنجهها و اذیت و آزارها برآمدند و یا زندگی را در فرار و آوارگی در شهرهای مختلف و تبعید و حبس و حصر گذراندند تا نهال انقلاب جان گرفت و قامت برافراشت و امروز میوه پر ثمرش نصیب آحاد ملت شده است.
روزنامه جمهوری اسلامی هرساله به مناسبت دهه فجر انقلاب اسلامی به سراغ شخصیتها و افراد انقلابی و مبارز پیش از انقلاب میرود و در مصاحبههایی که با این افراد و شخصیتها انجام میدهد تلاش میکند خوانندگان روزنامه علاوه بر آنکه تاریخ انقلاب را به طور مستقیم از زبان این افراد و شخصیتها بشنوند و بخوانند، در عین حال ترسیم مناسبی از وضعیت و شرایط سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و.... کشور در آن دوران را به دست دهد. در سالهای قبل عموماً روال این بود که برای مصاحبه افراد و شخصیتهای انقلابی شناخته شده تهران انتخاب میشدند و خاطرات خود را از روزهای مبارزه و پیروزی انقلاب بیان میکردند، اما امسال بنابراین گذاشته شد که به سراغ کسانی برویم که در استانها و شهرها و شهرستانهای مختلف امور مربوط به مبارزه را پیگیری میکردند و در استانها و شهرهای خود در پیشبرد انقلاب و مبارزه علیه رژیم ستم شاهی نقش داشتند.
آنچه در چند شماره ویژه سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی مطالعه خواهید کرد، محصول تلاش خبرنگاران روزنامه جمهوری اسلامی در استانهاست که ضمن تشکر از این همکاران پرتلاش توجهتان را به مطالعه این مصاحبه جلب مینمائیم.
***
اشاره:
سید موسی بلادیان مرد نام آشنایی است که در سال 1358 با حکم شهید رجائی به سمت مدیرکل آموزش و پرورش خوزستان منصوب شد و تا سال 1376 به مدت 18 سال این مسئولیت را عهدهدار بود. وی دوران سخت جنگ تحمیلی با قرار دادن ساختمان اداری در یک واحدآموزشی در اهواز امور مربوطه را زیر بمباران دشمن دنبال کرد بعد از بازنشستگی از خدمت رسمی دولت، به عنوان مسئول بنیاد بینالمللی غدیر و ستاد اقامه نماز استان خوزستان مشغول خدمت است.
او همچنین در حال حاضرصاحب امتیاز روزنامه فرهنگ جنوب و صاحب امتیاز چند مدرسه غیر دولتی است.
وی که یکی از فعالان در روزهای اول انقلاب در خوزستان است، گنجینهای از خاطرات این روزها را همراه دارد.
فعالیتهای دینی، فرهنگی و سیاسی او از بعد از قیام 15 خرداد 42 شروع میشود. اصالتا بهبهانی است. از ویژگیهای شناخته شده او این است که تاکنون کسی عصبانیت را در رفتار و چهره و کلام وی ندیده است. افراطیون در استان خیلی با او میانهای ندارند و مهمترین علتش رفتار متعادل و متین با همه دوستداران انقلاب و امام و رهبری است. با توجه به حضور و آشنایی دیرین او در نهضت امام خمینی، کند و کاوی در خاطراتش انجام دادهایم که شما را به خواندن این مصاحبه دعوت میکنیم.
***
* از اصل و نسب و محیط پرورشی خودتان بگویید.
- متولد سال 22 هستم که با شش واسط به سید عبداله بلادی بحرینی میرسم. ایشان از علمای بحرین بودند که بعد از اختلافات بین شیعه و سنی در بحرین که توسط انگلیسها ایجاد شده بود به بهبهان مهاجرت میکنند و در حال حاضر محل دفن ایشان زیارتگاه است. ایشان نیز با 10-15 واسطه میرسند به نوه امام موسی کاظم از فرزندان سید مجاب و قبر ایشان هم در جوار قبر امام حسین(ع) است.
پدر من روضه خوان بود با سطح مالی پایین.ما سه برادر هستیم و آن زمان در یک خانه خرابه زندگی میکردیم. پدر بزرگ مادری ام، از علمای بزرگ استان شیخ محمد علی معصومی بهبهانی است که در کتاب جهاد عشایر شرح زندگیاش ذکر شده ایشان در جنگ جهانی اول در منطقه ملاثانی و بصره برای جنگ با انگلیسیها فعالیت داشت، ایشان عالمی مورد تایید مردم بود. من بیشتر در منزل ایشان بزرگ شدم، حضورم در منزل ایشان اثر بسیار مطلوبی بر من گذاشت به طوری که من در خردسالی مسجد میرفتم و نماز میخواندم.
* چطور شد که به شغل معلمی وارد شدید؟
- من به علت وضع مالی بد قادر به ادامه تحصیل نبودم تا زمانی که دانشسرای کشاورزی اعلام کرد که تعدادی نیرو برای کشاورزی و تدریس در روستا میخواهد. من در آزمون شرکت کردم، 4 نفر قبول شدند که یکی از آنها من بودم و به اهواز منتقل شدم.
* فعالیتهای مذهبی و سیاسی را از چه زمانی شروع کردید؟
- دورانی که در اهواز در دانشسرا بودم در مسجد آیت اله بهبهانی نماز میخواندم در آنجا با آقای پنبه کار آشنا شدم که فعالترین انجمن دینی استان به نام موحدین را سرپرستی میکرد. از ویژگیهای آنها این بود که در نماز جماعت با لباس تمیز و سفید شرکت میکردند و همه آنها را میشناختند. از اولین فعالیتهای دوران نوجوانی به خاطر دارم که در سال 41 که رفراندوم انقلاب سفید شاهنشاهی بود، همه مجبور به رای دادن بودند اما ما رای ندادیم و من سیلی هم خوردم ولی حاضر نشدم برخلاف میل باطنیام به رفراندوم شاه رای بدهم.
* در گچساران چه فعالیتهایی انجام میدادید؟
- بعد از دو سال تحصیل در دانشسرا باید در روستاها خدمت میکردیم ولی به دلیل اینکه من جزو دو سه نفر اول بودم به انتخاب خودم به دوگنبدان (گچساران) منتقل شدم چون مغازه خیاطی برادرم در دوگنبدان(گچساران) بود. معلم بودم و به بچهها آگاهی میدادم و روشنگری میکردم و جلسات مذهبی برگزار میکردیم همینطور مجله مکتب اسلامی که مجلهای مربوط به نسل جوان و متعلق به آیتالله ناصر مکارم شیرازی بود، را میفروختم و شبها در مغازه خیاطی برادرم جلساتی برگزار میکردیم، و از انقلابیون آن زمان دعوت میکردیم اعلامیههای امام را برای افراد جلسه میخواندیم.در واقع خیاطی ما جایگاه مبلغین دین شده بود. ما در خیاطی جلسات دینی هم داشتیم. اما در سال 47-48 ما را از آنجا بیرون کردند، من به تهران نقل مکان کردم و یکسال در تهران ساکن بودم.
* چرا به تهران مهاجرت کردید؟
- مرا از گچساران اخراج کردند. در تهران در محلهای بنام جوادیه کشتارگاه در دبیرستان تدریس میکردم و همزمان هم در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کرده بودم و خوشبختانه در دانشسرای عالی راهنمایی در رشته زبان انگلیسی پذیرفته شدم ولی به دلیل عدم علاقه به رشتهام دوسال بعد که دانشکده ادبیات افتتاح شد من مجدداً آزمون دادم و ادبیات فارسی قبول شدم بعد از تطبیق واحدها رسماً دانشجوی آنجا شدم.
* نحوه آشنایی شما با نام امام خمینی (ره) و راه او چگونه بود؟
- در سال 42-41 من با امام آشنا و بسیار شیفته ایشان شدم به طوری که همان سال عکس امام رو با شعری به مضمون « بود آن روز بر ما عید مطلق که در جنبش درآید پرچم حق» به عنوان کارت تبریک برای دوستان مورد اعتمادم در سراسر ایران فرستادم. ما اعلامیههای امام را در دو گنبدان (گچساران) تکثیر و توزیع میکردیم.
* با امام خمینی (ره) ملاقات هم داشتید؟
- بله در سال 43 که امام از زندان آزاد شده بودند این توفیق را داشتم که با هزار دردسر در آن زمان که یک جوان 21 ساله بودم خدمت ایشان برسم، رفتم و خانه امام را پیدا کردم، علیرغم فشارهایی که بود و ممانعت ژاندارمها، داخل خانه امام رفتم، ملاقات ما 30 دقیقه طول کشید و امام خیلی دقیق و موشکافانه سوالاتی از من پرسیدند.
* ایشان چه پرسیدند؟
- امام از من پرسیدند: کارتان چیست؟ گفتم در دو گنبدان معلم هستم (بین بهبهان و شیراز) فرمودند: معلم چه هستی؟ گفتم: معلم دینی و ادبیات در دبیرستان، فرمود: چه کلاسی؟ گفتم: کلاس اول دبیرستان پسرانه و دخترانه، فرمود: ازدواج کردی؟ گفتم نه. فرمود: دخترانه نرو. گفتم من نروم، دیگران میروند، امام فرمودند: تو وظیفه خودت را انجام بده. اتفاقا همان روز آیتالله بهبهانی مرجع تقلید که ساکن اهواز بودند هم به دیدار امام آمده بودند، امام خیلی آراسته به پیشواز آقای بهبهانی رفتند، بعد آقایی آمدند به من گفت: آقا دیگر جای شما نیست و من فهمیدم باید بروم.
* باتوجه به فعالیتهایی که داشتید، دستگیر هم شدید؟
- بله، بعد از استقرار در تهران بلافاصله توسط ساواک دستگیر شدم البته در دوگنبدان(گچساران) هم چندبار دستگیر شده بودم ولی علیرغم گزارشی که توسط شاگردانم داده شده بود نتوانستند از من مدرک پیدا کنند من آن موقعها اعلامیه امام را داشتم منتها زمانی که مرا دستگیر میکردند به لطف خدا اعلامیه دستم نبود. من چندبار توسط ساواک دستگیر شدم یکبار من را به جایی به نام گلوبندک بردند و چندساعت آنجا بودم. شکنجه نشدم ولی ترس را با تمام وجودم حس میکردم درهمان لحظه متوسل به آقا امام زمان شدم وگفتم به دادم برس آنجا بود که آرامش خاصی وجودم را فرا گرفت و وقت بازجویی با جرات جواب ماموران را میدادم.
از ساواک شما فقط اسمی شنیدید ولی هرکسی وارد ساواک میشد احساس میکرد که دیگر برنمی گردد، برخوردها و شکنجهها بسیار خشن و دور از انسانیت بود.
* از فعالیتهای خود بعد از حضور در تهران برایمان بگویید.
- در تهران در جلسات مرحوم شریعتی شرکت میکردم و به مسجد هدایت که متعلق به آقای طالقانی بود هم رفت و آمد داشتم. در آنجا آقای هاشمی رفسنجانی و آقای امامی کاشانی منبر میرفتند. یکبار در آستانه نیمه شعبان مطرح شد که نیمه شعبان چه کسی منبر میرود. آنان گفتند سید علی را میآوریم من برای اولین بار آنجا با آیتالله خامنهای آشنا شدم.
* از ادامه فعالیت هایتان در اهواز بفرمایید.
- سال 49 من به اهواز بازگشتم. منزل ما درست روبروی منزل شهید حسین علم الهدی بود اینطور شد که من با آقا حسین علم الهدی آشنا شدم که چندسالی از من کوچکتر بود و دانش آموز بود. گاهی آقای علم الهدی کتابهای ممنوع را پیش من پنهان میکرد و همسرم کتابها را در دستشویی میگذاشت که در دسترس نباشد.
* از کدام شخصیتهای سیاسی و مذهبی برای سخنرانی به خوزستان دعوت میکردید؟
- آیتالله مطهری را برای سخنرانی در دبیرستان کریم فاطمی(شهدای فعلی) دعوت کردیم و همینطور آیتالله دکتر بهشتی. مرحوم شهید بهشتی اسطوره اخلاق بود و من خیلی چیزها از ایشان یاد گرفتم. شهید بهشتی در قبل از انقلاب در مکتب قرآن سخنرانی داشت حتی یکبار آقای محمد زاده (سرمایه گذار فیلم محمد رسول ا...) از آقای شریعتی انتقاد میکرد در حالی که من مدافع بودم، شهید بهشتی با متانت و ادب در این خصوص گفت نظرات خود را بگویید و بسیار با دقت نظرات هر دوی ما را بدون هیچگونه قضاوتی گوش دادند.
از دیگر شخصیتهایی که ما دعوت کردیم آقای صدر بلاغی و آقای گل سرخی بودند که برای اولین بار در دبیرستان شهید مصطفی خمینی (شاپور سابق)سخنرانی کردند. البته ما یک انجمن اسلامی هم داشتیم که آقای حسن زاده، آقای درفشان و آقای غدیریان عضو آن بودند. یکی دیگر از خاطراتم دعوت دکتر شریعتی به دانشگاه اهواز در سال 51 است. ایشان در آنجا سخنرانی تحت عنوان بازگشت به خویش و نیازهای انسان داشتند که بعدها کتاب شد. در آن زمان رئیس دانشگاه دکتر جامعی بود که از دکتر شریعتی دعوت کرد به منزلشان بروند که ایشان نپذیرفتند و به خانه من آمدند.
* در دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی روحانیون و شخصیتهای فعال چه کسانی بودند؟
- آقای موسوی جزایری بود که ارتباط من با ایشان خیلی نزدیک بود به دو دلیل اول اینکه همسایه بودیم و دوم اینکه روحانی جوانی بود و من و آقای سید جلیل سید زاده که اصالتاً کرمانشاهی و آن زمان دبیر ریاضی بود ولی بعدها نماینده مجلس شد و پس از آن استاندار تهران شد حاج مجید شال باف، آقای صانع، آقای حمید کاشانی در مسجد ایشان رفت و آمد زیادی داشتیم. تا اینکه کار به جایی رسید که من و آقای جزایری چندین کتاب دینی را برای تبلیغ به کردستان بردیم. در سال 1354 آقای جزایری از نجف مستقیم به اهواز آمدند و بلافاصله دو فعالیت را آغاز کردیم یکی از آنها مکتب قرآن بود که خیلی فعالیت مفیدی هم از آب درآمد و آقای جزایری آغوشش را روی جوانان باز کرد. مکتب قرآن بهترین جابرای تبلیغ دین بود و فعالیت دیگرمان انجمن دانشوران بود که توسط برادران دانشوران و آقای محمدزاده به سبک روز اجرا میشد.
آقای حداد زاده از فعالان بازار بعد از ما آمد. آقای بزاز بودند که آن موقع هنوز ملبس نشده بودند و امور اداری برعهده من بود. آقای پنبه کار و آقای هادی رحمتی هم بودند. آیتالله شفیعی بودند هم آدم مورد اعتمادی بودندو خیلیها برای نماز به او اقتدا میکردند و مسجدشان بسیار شلوغ بود، ایشان هم آدم بسیار آگاهی بود. آیت ا.. بهبهانی هم مرجع عالی قدر آن زمان بودند که اگر در قم بودند یکی از اولین مراجع زمان خودشان بودند ولی متاسفانه در سال 54 فوت کردند.
* قبل از 15 خرداد سال 42 تا تبعید امام، روحانی برجسته استان خوزستان چه کسانی بودند؟
- آیتالله بهبهانی بودند، اطراف ایشان افراد فرهیختهای مانند حاج محمد پنبه کار، آقای مهدوی، آقای زرگر و آقای صانع بودند. ایشان شلوغترین مسجد را داشتند(مسجد خیابان امام خمینی (پهلوی سابق) یادم هست که دو امریکایی از گروه صلح به ایران و شهر اهواز آمده بودند و من آنها را به مجلس ایشان بردم و آنها از خیل جمعیت تعجب کرده بودند. البته آنان در اصل جاسوس و با زبان فارسی آشنا بودند. نام این دوتن مستر گریسنر و مستر فینک بود.
حجتالاسلام عبدالسید محمودی عالم برجستهای بود که در مسجد آیتالله بهبهانی هم سخنرانی میکرد منتها ایشان ساکن قم بود.
یکی از مهمترین منبریهای آن زمان جناب آیتالله مکارم شیرازی بود که در قم سکونت داشت ولی آبادان منبر میرفت. آقای فلسفی و آقای خزعلی هم آن روزها در حسینه اعظم که به نام لاتون معروف بود اما بعدها به پیشنهاد آقای فلسفی نام آن عوض شد، سخنرانی میکردند.
* برادر شما در دوران انقلاب اسلامی به شهادت رسیدند در مورد نحوه شهادت ایشان توضیح دهید.
- در آن زمان من ارتباطم با دو گنبدان (گچساران) خیلی زیاد بود تا اینکه به ایام انقلاب نزدیک شدیم،سال 57 شرکت نفت اقدام خیلی خوبی کرد و افراد متدینی که در شرکت نفت بودند خیلی نقش داشتند و تولید نفت را متوقف کردند و ضربه مهلکی به اقتصاد رژیم شاه وارد شد و تاثیر بسیار عالی در پیروزی انقلاب داشت، بنده ارتباطات زیادی داشتم و مدام اعلامیهها را در گچساران توزیع میکردیم و مغازه خیاطی برادرم مرکز انقلابیها در گچساران بود.
در 19 آبان سال 57 در دو گنبدان (گچساران) جلسهای با موضوع اعتصاب کارمندان شرکت نفت برگزار شد جلسه این بود که کارمندان شرکت نفت سرکار نروند من هم وارد شدم و برای مردم سخنرانی کردم، برادرم هم روی چهارپایهای ایستاد و صحبت کرد که ژاندارمها آمدند و دستور دادند که جمعیت متفرق شوند کسی گوش نکرد آنها شروع به تیراندازی به داخل مسجد کردند چهار نفر از جمله برادرم بر زمین افتادند تیر ژ3 به پای او اصابت کرده بود مردم متفرق شدند و ما برادرمان را به بیمارستان شرکت نفت بردیم ولی آنها راهمان ندادند، خونریزی پای برادرم هم بند نمیآمد، یک درمانگاه دیگری هم بود آنها گفتند کاری از دست ما بر نمیآید، ما اخوی را با یک وانت که کپسول گاز از بهبهان به اهواز میبرد عقب ماشین با یک زحمتی به بیمارستان بهبهان بردیم.پسر برادرم هم که کلاس پنجم بود کنارمان گریه میکرد بیست کیلومتری بهبهان که رسیدیم یک پلی به نام خیرآباد بود که دیگر صحبتهای برادر من قطع شد و بدنش سرد شد و روی دستانم شهید شد،در بهبهان او را برای خاکسپاری به زحمت به قبرستان بردیم.
من در مجلس ختم برادرم سخنرانی کردم از انقلاب گفتم که دوباره ژاندارمها آمدند و جمعیت را متفرق کردند. پدرم در آن زمان در قید حیات بود. اما دو سه سال بعد ازشهادت برادرم (به علت تعلق خاطر بیش از اندازهای که به برادر مرحومم داشت) از دنیا رفت.
* با توجه به اینکه شما در آن زمان معلم بودید از نقش فرهنگیان در انقلاب در خوزستان برایمان بگویید؟
- بله، فرهنگیان هم نقش مهم و تاثیرگذاری در انقلاب داشتند، در سال 55 بنده در دانشسرای راهنمایی مقطع فوق دیپلم، درس دینی میدادم و همچنین در دبیرستان کریم فاطمی، دینی و ادبیات. درسال 57 انجمنی به نام دانشوران تشکیل دادیم ما راهپیماییها را هدایت میکردیم ویکبار همراه با مرحوم آقای علی شیخ انصاری تصمیم گرفتیم نگذاریم درمهرماه سال 57 هیچ مدرسهای باز شود و مدارس را تعطیل کردیم.
در 12-13 مهر سال 57 مدیر کل آن زمان پازوکی بود و بعدها فرارکرد و به هرحال ما اداره کل را گرفتیم. من بلندگو به دست بودم و نماز وحدت را علیرغم وجود حکومت نظامی و محاصره نظامیها در اطرافمان آنجا خواندیم.
معمولا ما در دبیرستان دکتر حسابی سابق دور هم جمع میشدیم و شعار استقلال آزادی جمهوری اسلامی سرمی دادیم، آقایی بود به نام آقای پرچمی که دبیر ادبیات بود و کمونیست هم بود بعدها اخراج شد. او با من سلام علیک کرد و گفت: آقای بلادیان ما هم سهم داریم و میخواهیم شعارمان مطرح شود گفتم شعار شما چیست؟ گفت: نان، مسکن، آزادی. پیشنهاد داد که گاهی شعارشان را ما بین شعار ما بدهند. گفتم خیر نمیشود و همان موقع برخاستم و گفتم آقایانی که شعارشان نان، مسکن، آزادی است لطفا بروند آن طرف و آقایانی که شعارشان استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی است همین جا باشند که در انتها هفت الی هشت نفر به آن سمت رفتند که جمعیتشون یک درصد ما بود و خود به خود محو شدند، اما شروع به اختلاف افکنی کردند.
*از جنابعالی که وقت شریفتان را در اختیار ما قرار دادید تشکر میکنم.
(از خانم معصومه صالحی که زحمت نوشتن این گفت و گو را از فایل صوتی انجام دادهاند کمال سپاسگزاری را داریم.)
مصاحبه از:ابراهیم افتخار خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی در خوزستان
*انقلاب اسلامی ایران قصه نیست، حقیقتی است ماندگار که پیر و جوان و زن و مرد با الهام از قیام سرخ حسینی و رهبری امام بزرگوار، مال و جان خود را ایثار کردند و با خون دل خوردنهای فراوان آن را به سرانجام و پیروزی رساندند
*از ساواک فقط اسمی شنیده اید، اما هر کس وارد ساواک میشد احساس میکرد دیگر برنمی گردد
*در سال1343زمانی که امام خمینی از زندان آزاد شده بودند با هزار دردسر خدمت ایشان رسیدم و امام درمدت 30 دقیقهای که حضورشان بودم خیلی دقیق و موشکافانه سوالاتی از من پرسیدند
*شهید بهشتی اسطوره اخلاق بود وما خیلی چیزها از ایشان یاد گرفتیم
پایگاه تخصصی مسجد